جواد رنجبر
چکیده
استعارۀ مفهومی از مهمترین نظریّات طرح شدۀ در حوزۀ زبانشناسی شناختی است که اساس آن بر مفهومسازی مفاهیم غیرمحسوس از طریق تجربیات حسّی ساختارمند استوار است. مسئلۀ این پژوهش بررسی اشعاری از بدرشاکرالسیّاب و هوشنگ ابتهاج است که حوزۀ مبدأ یا مقصد آنها «عشق» و واژۀهای همحوزۀ با آن است. مفهوم انتزاعی عشق از اصلی ترین بنمایۀهای ...
بیشتر
استعارۀ مفهومی از مهمترین نظریّات طرح شدۀ در حوزۀ زبانشناسی شناختی است که اساس آن بر مفهومسازی مفاهیم غیرمحسوس از طریق تجربیات حسّی ساختارمند استوار است. مسئلۀ این پژوهش بررسی اشعاری از بدرشاکرالسیّاب و هوشنگ ابتهاج است که حوزۀ مبدأ یا مقصد آنها «عشق» و واژۀهای همحوزۀ با آن است. مفهوم انتزاعی عشق از اصلی ترین بنمایۀهای شعر است این دو شاعر تلاش خود را صرف این امر کردۀاند تا در برهۀ زمانی که عشق و محبت رو به افول است با استفادۀ از استعارۀ مفهومی طلوعی تازۀ به ارزش و حرمت عشق ببخشند. کۀ از این طریق به هدف ویژگیهای شناختی، ساختهای فرهنگی، اجتماعی و جهانبینیهای ذهن این دو شاعر در ارتباط با عنصر عشق دست یافتۀ شود. پژوهش حاضر با تکیۀ بر روش توصیفی تحلیلی و با رویکرد تطبیقی مکتب امریکایی، به بررسی حوزۀهای مفهومی محمل مشترک و غیرمشترک استعارۀ مفهومی «عشق» در اشعار بدرشاکرالسّیاب و هوشنگ ابتهاج میپردازد. نتایج حاکی از آن است که مهمترین حوزۀهای محمل مشترک برای مفهومسازی «عشق» در شعر این دو شاعر، حوزۀ انسان ،جانبخشیدن به عشق، آتش، خانه و گل است. همچنانکه در شعر السیاب و در شعر ابتهاج، حوزۀ محمل«انسان» و «آتش» بیشترین بسامد را از آن خود کردۀاند. از جملۀ حوزۀهای محمل غیرمشترک در شعر بدرشاکرالسّیاب میتوان به حوزۀهای شراب،بیابان، قایق، آب و الهۀ و حوزۀهای حیوان، موسیقی، قصۀ، هنر، نامۀ در اشعار ابتهاج اشارۀ کرد. همچنین در تجزیۀ و تحلیل نهایی میتوان نتیجۀ گرفت که استعارۀهای مفهومی به کار رفتۀ در شعر این دو شاعر، بازتابی از شرایط زمانۀاند.
سمیه تصدیقی
چکیده
نظریه استعارههای شناختی یا مفهومی اولین بار توسط لیکاف و جانسون مطرح شد. طبق نظر ایشان، استعاره دیگر تنها عنصری بلاغی و مختص زبان شعر نیست، بلکه اساس تفکر انسان، استعاری است. ابتدا استعارههای شناختی ابتدا در زبان روزمره بررسی شد، اما با توجه به انتزاعی بودن آثار هنری، ادبی و عرفانی، آرام آرام جای خود را در مطالعات عرفانی ...
بیشتر
نظریه استعارههای شناختی یا مفهومی اولین بار توسط لیکاف و جانسون مطرح شد. طبق نظر ایشان، استعاره دیگر تنها عنصری بلاغی و مختص زبان شعر نیست، بلکه اساس تفکر انسان، استعاری است. ابتدا استعارههای شناختی ابتدا در زبان روزمره بررسی شد، اما با توجه به انتزاعی بودن آثار هنری، ادبی و عرفانی، آرام آرام جای خود را در مطالعات عرفانی باز کرد. عشق به عنوان کلیدیترین عنصر عرفان، نقش مهمی در متون عرفانی بهویژه عرفانه عاشقانه و ذوقی دارد. این پژوهش برمبنای نظریه استعاره شناختی لیکاف و جانسون، بهدنبال شناخت عمیقتر تبیین/فهم عشق در مثنویهای عطار و مثنوی مولانا از منظر شناختی است. در این مقاله عشق به عنوان حوزه مقصد در نظر گرفته شده و حوزههای مبدأ آن در مثنویهای دو شاعر بررسی شدهاند. سپس مقایسهای بین حوزههای مبدأ عشق در آثار ایشان صورت گرفته است. نتایج تحقیق نشان میدهد که علیرغم شباهت دیدگاه دو شاعر نسبت به عشق، بین نگاه مولانا و نگاه عطار، تفاوتهایی وجود دارد. عطار بیشتر به جنبههای قهاریت عشق توجه داشته است، حال آنکه مولانا بیشتر به جنبههای فنا، سرمستی و لذت و ذیشعور بودن عشق توجه دارد. در واقع، سیر تلقی عشق از عطار به مولانا، از قهاریت، کشندگی و نابودگری عشق، به سمت اتحاد، درد و رنج آمیخته با لذت، و شمولیت عشق بوده است.